حقیقت ما را رستگار خواهد کرد؟

- حقیقتی در کار نیست؛ نیچه میگه: «حقیقت لشگری از استعاره هاست».
- حقیقت جویی یعنی سلطه جویی.
- وقتی هنوز هم دم از حقیقت می زنی یعنی تو هپروتی.
- چطور می تونی وقتی این همه گرسنه دور و برت هست بشینی و به حقیقت فکر کنی؟ امثال تو آگاهانه یا ناآگاهانه (در واقع ابلهانه یا جنایتکارانه) آب به آسیاب وضع موجود می ریزند؛ اصلا هر کجا حقیقت هست، ایدئولوژی همان جاست و هیچ نجات دهنده ای هم در کار نیست!
- ببین دوست فیلسوف من، بذار یه حقیقتی رو برات روشن کنم! حقیقت یه دروغ مصلحت آمیز بود که بدبختانه افشا شد و ما به خاک سیاه نشستیم، الان دیگه هر چی تسلی بخش تر باشه حقیقی تره و اتفاقا خرافات و اسطوره ها از این لحاظ خیلی حقیقی اند. طنز تلخیه ولی حقیقت داره!
- حقیقت یعنی چی؟ یعنی این که آب در صد درجه می جوشه؟ خوب این چه دخلی داره به بدبختی های من؟ بی شرافت ها!!!
- حقیقت یعنی آنچه که هست، یعنی همونی که چه بخوای چه نخوای، چه بفهمی چه نفهمی، می خوره تو سرت. هیچ چیز مقدسی هم توش نیست، سعی کن اینو بفهمی.
- حقیقت هست. یعنی هست چون ما خواستیم باشه. خودمون ردیفش کردیم داش!؛ منتها یه مدتی امر برمون مشتبه شد! حالا بلند شو و حقیقت ِ خودت رو بساز. چی از این بهتر؟ خیلی زحمت کشیده شده تا این آزادی رو از چنگ خدا در بیارن بدن به تو!

***
جملات بالا را من نوشته ام و اگرچه سعی کرده ه ام دیدگاه های متفاوتی را پوشش دهند ولی هیچیک حرف من نیست. حرف زمانه ی من است، زمانه ای که من با آن سنخیتی ندارم و اگرچه مردانه وار در آن غوطه می خورم و به رسمیتش می شناسم (به جای آنکه بزدلانه انکارش کنم) هیچگاه از این که به بیگانگی ام در چنین جهانی وفادار باشم کوتاه نخواهم آمد.
کسی که حقیقت را به نحو مطلق انکار می کند، جهان را به خائوس(chaos) اولیه اش برگردانده است، چنین جنایتی تاوانی به جز نیست انگاری و نیستی و خانه خرابی در پی ندارد. حق با هومر است که می گوید بدبخت ترین انسان کسی ست که در این جهان خانه ای ندارد.

پی نوشت
آنچه در این میان آزارم می دهد دعوی آدمیان اصیل و آزاده-جانانی که از سر صداقت یکی از تزهای بالا را پیشه ی خود ساخته اند نیست(و من به بسیاری از آنان احترام می گذارم)، بلکه اطوارهای فرومایگانی ست که سبکبارانه در ساحل امن بی دردی می چرند ولی خوش دارند همه ی آنچه را که می تواند روزنه ای از معنا در کارزار ِ فروبسته ی ما بگشاید، به بازی بگیرند. نزد اینان (که رنگ رخساره شان نشانی از امواج اصالت ندارد و آرامششان آرامش پس از طوفان نیست، بلکه نمادی از برکنار بودن و با هر گندی کنار آمدن و تعطیل بودن است) هیچ چیز قطعیت ندارد (یعنی همه چیز بی خاصیت است)، حقیقت که وجود ندارد، زیبایی که نسبی ست(هیچ نیست مگر قابلیت تحریک غرایز ما که کاش آن هم حساب و کتابی داشت، ندارد!) نیک و بد موضعگیری های ماست برخاسته از صرف منافعمان، منافع ما را هم کاه و جومان تعیین می کند و ساختار بیولوژیکی و شبکه ی هوس ها و غرایزمان که آن ها هم طابق النعل بالنعل از مشتی آنزیم و هورمون و ژن و …نشات می گیرند. هر عقیده ای برای خر کردن عده ای ساخته شده است. ریشه ی همه ی آنچه خیرخواهانه به نظر می رسد چیزی جز خودخواهی نیست و همه ی این ها یعنی هیچ گونه ارزش گذاری در هیچ زمینه ای معتبر نیست و اصلا ارزشی در کار نیست.
باز هم تاکید می کنم که من با کسی که چنین دعاوی ِ وحشتناکی دارد مشکلی ندارم، مشکلم با کسانی ست که آسوده دلانه الفاظی به زبان می آورند که نزد ما به چنین داعیه هایی دلالت می کنند. واکنش من به اینان این است که:
«هی! حرف دهنتو بفهم»

11 پاسخ به “حقیقت ما را رستگار خواهد کرد؟”

  1. درخت ابدی می‌گوید:

    سلام.
    شاید هم حقیقت همون ضربه‌ایه که گاهی باورها و کشتی بی‌خیالمون رو تکون می‌ده.
    من این نظر جهانبگلو رو دوست دارم که می‌گه: حقیقت مثل افقیه که هرچی بهش نزدیک‌تر بشیم دورتر می‌شه.

  2. علیرضا کیانی می‌گوید:

    مخلصم،
    مخلصم محمود خان
    می تونم بگم تا نود ونه درصد حرفای بخش اول رو که از زبون بقیه گفتی قبول دارم(یک درصد هم محض اطمینان خاطر). برا من حقیقت یک کل بی معناست که باید تجزیه تحلیل تاریخی- اقتصادی – اجتماعی – سیاسی بشه و وقتی هم که بخواد تحلیل بشه از قدسیت می افته این حقیقت و تبدیل می شه به یک ابژه ی مفهومی- تحقیقی. اینجاست که من حتی نگاه ماتریالیسم تاریخی رو هم تا حدودی به خودم نزدیک می بینم و پیش فرض اونارو در نگاه مادی شون به تاریخ و مناسبات انسانی می پذیرم.
    اینا به کنار. کی می خواد جواب نیچه رو بده این وسط؟ پرسپکتویسم رو چه می شه کرد؟ تازه نیچه پروژه ای رو تکمیل کرد که کانت با نقد متافیزیسین ها(نه متافیزیک) چه عقلیون و چه تجربه گراها شروع کرده بود(گرچه به ظن قوی کانت چنین اکمالی رو نمی خواست).پس لطف کنید در ابتدا این مشکل رو با کانت حل کنید که آب از سرچشمه گل است.
    اما سر اطواری ها که با هات همدردم. چیزی هم نمی شه گفت. از معایب یا محاسن دموکراسی معرفتی هم یکی اینه که آقا آزادی عقیده(کاش عقیده بود نه اطوار به قول شما) برا همه ست. ولی من اگه جای تو بودم نمی گفتم حرف دهنتو بفهم بلکه عاجزانه خواهش می کردم»عزیز دل! شما حرف نزن»

  3. فرزانه می‌گوید:

    درود بر ايواليوشا

    گيرا بود آنچه که درباره حقيقت به زيبايي نگاشته اي … پي نوشت بيشتر
    اين ژست تمسخر آميز نسبي گرايان ! آبروي نسبي گرايي را هم برده است
    حقيقت نمي تواند که نباشد اما ما کار ما با آن فروبسته …..

  4. محمدرضا می‌گوید:

    متنت را خیلی دوست داشتم
    کاش کیانی هم بخواند!

  5. محمدرضا می‌گوید:

    گویا کیانی خوانده! :) ))))

  6. محمدرضا می‌گوید:

    من یک بار نقدم رو به کیانی گفتم الان هم تکرار می کنم
    پرسپکتیویسم ِ نیچه ختم به مرگ حقیقت یا عدم وجود حقیقت نمی شه.
    چشم انداز باوری یا پرسپکتیویسم یعنی افراد از منظر و زاویه ی خودشون به یک کلیت بنگرند و تفسیر خودشون رو بگن . پس کلیتی یا حقیقتی وجود داره که بهش نگریسته می شه. باقی حرفهای کیانی عزیز رو من قبول دارم.
    یاد اون شب خونه شون به خیر تا صبح بحث سر همین بود. محمود جان جات خیلی خالی بود

  7. علیرضا کیانی می‌گوید:

    درودی دگربار
    محمدرضای عزیز من اصلا به نیچه کاری ندارم. بحث راجع به پرسپکتیویسم اون هم کنار. تو برا من روشن کن که تکلیفت رو با زبان چه می کنی؟ اصلا بگذار به شیوه ی نومینالیستی نگم زبان بذار بگم «واژه ها». تو تکلیفت با واژه ها چی می شه اگه هنوز به مفهومی به نام حقیقت باور داری؟ اگه یادت باشه پذیرفته بودی که زندگی در زبان شکل می گیرد و اگر گستره ای پهناور به نام زندگی که تمام کنش های فکری- حسی- عملی انسان در آن رخ می دهد بر اساس همین واژه ها و تطور تاریخی شان است، پس این میان حقیقت هم برساخته ی همین واژه هاست برادر و بر این اساس مشمول همین نگاه تاریخی قرار می گیرد و بر اساس همین است که حقیقت دیگر یک مفهوم دست نیافتنی آکبند دست نخورده نیست بلکه اصلا وجود ندارد و هرچه هست گونه گونی کنش ها از هر نوعشان است.
    یه وقت هست که تو به ماورا نگاه مثبت داری و به زندگی با چشم اندازی عرفانی نگاه می کنی، اون وقت با تبصره حق داری که ناراحت بشی بگن حقیقتی وجود نداره.چون برای تو وجود داره، اما حتی وجود این حقیقت برای تو به معنی تعمیم و تحمیل این نگاه نیست. اما یه وقت تو به ماورا اعتقاد نداری. نگاه عرفانی رو قبول نداری. اون وقت دیگه من نمی فهمم حقیقت یعنی چی؟
    بابا اصلا بیاین یه تعریف ارائه کنین از این حقیقت یا نه، مختصات تئوریک اون رو به ما بگین که ما حداقل بدونیم در مورد چی صحبت می کنید؟

  8. محمدرضا می‌گوید:

    علیرضا جان نیچه را این جا رها مکن سردش می شود ها!
    متافیزیک رو ول کن! خودت که منو می شناسی! من اون شب از فیزیک و زیست شناسی گفتم از بحث خرده حقیقتهایی که ذره ذره دارن کشف می شن. نگو که علم اسطوره ست که داری از اینترنت استفاده می کنی الان!
    شاید نشه گفت که این خرده حقیقت ها ما رو به کشف حقیقت نهایی می رسونه. من هم بخ حقیقت نهایی و ازلی اعتقادی ندارم. آخرین حقیقتهای نهایی به آشوویتش گولاگ و کهریزک ختم شدند.
    اما… بحث فلسفه ی زبان رو نمی تونم قبول کنم. به فیزیک و زیست شناسی کمی اهمیت بده!

  9. ایوالیوشا می‌گوید:

    برای عالیجنابان محمدرضا و کیانی
    عذر میخوام بابت تاخیر چندروزه؛ سخت گرفتار بودم.
    محدرضا جان ممنونم از محبتت، دوست داشتم بودم و اون معرکه ی دوست داشتنی رو می دیدم.(چندین روزه با ورود به بخش نظرات وبلاگت مشکل دارم، اینه عذر خدمت رسیدن بی نام و نشان ما)
    و اما جناب کیانی اعلی الله مقامه، پیش از همه تبریک میگم به خودم که تونستم یه چیزی بنویسم که نتونی نظر ندی، می دونستم زود به تله می افتی!
    خوشحالم که میزبان بحثتون هستم و امیدوارم حوصله داشته باشید و ادامه بدید.
    اینم نظر منه:
    حدس می زنم علیرضا خودش هم متوجه شده که اگر بخواهد از نیچه برای انکار حقیقت کمک بگیرد راهش تمسک به ایده ی چشم اندازها نیست، چشم اندازها باعث می شوند که حقیقت فربه تر و زیباتر شود؛ این که تو چشم انداز خودت رو داری یعنی حقیقتی هست که تو بهتر می بینی. راهش مطرح کردن سرشت استعاری زبان است. آفرین!
    ولی خودت هم می دانی که قضیه به این سادگی نیست:
    زبان ِ مطلقا استعاری نمی تواند وجود داشته باشد، چون در مفهومش تناقض هست. آن تناقض این است که استعاره همیشه استعاره «از» چیزی ست(جهت شادی روح هوسرل دقیقا به اندازه ی زمانی که صرف خوندن بین الهلالین میشه بحث رو اپوخه می کنیم).یعنی حداقل یک امر غیراستعاری لازم است (خواه در خود زبان،یا بن زبان) تا اصلا استعاره ای شکل بگیرد.
    از این گذشته، گیریم که همه ی واژه ها معنای استعاری داشته باشند، این برنهاده تنها می تواند بنیان یک معنا از حقیقت را ویران کند، ایده ی حقیقت به مثابه ی مطابقت. قبول دارم که این ایده در یک برهه ی تاریخی خیلی فراگیر بوده، ولی این ایده در مورد ظهور حقیقت در برخی ساحت ها (مثل هنر) نه قابل دفاع است و نه تنها ایده ی ممکن از حقیقت. نقدهایی به این رویکرد در فقره ی چهل و چهارم هستی و زمان و نیز رساله ی «در باب ذات حقیقت» ارائه شده.
    حتما شوخیت گرفته که از ما می خوای حقیقت رو تعریف کنیم!(علیرضا جان جرات و صراحت منو ناشی از احساس صمیمیتم تلقی کن، بزرگوار) یا مختصات تئوریکش رو بشماریم. حقیقت آبروی هرگونه تعریف یا تئوری ست. بدون حقیقت تعریف یعنی چه؟ من البته ابایی ندارم از این که بگم خودم هم درک شفاف ِ «مفهومی» از حقیقت ندارم. تلاش برای رسیدن به مفهومی از حقیقت رسالت امثال منه. حقیقت البته خودش رو به ما تحمیل می کنه حتی اگر نتوانیم از آن صورت بندی مفهومی ارائه کنیم. ما با حقیقت به گونه ای پیشا-مفهومی مواجه می شویم. بدون حقیقت هیچ کنش انسانی از ما سر نمی زند، در بنیاد هر فرق گذاری، توجه کردن یا جهت گیری، جنبه ای از حقیقت نهفته است. بی حقیقتی یعنی بی تعینی محض که برای یک سنگ هم ممکن نیست چه برسد به یک انسان.
    دو راه برای پاسخ به پرسش حقیقت هست:
    یک راه این که بگردیم تا حقیقتی پیدا کنیم یا دست کم تعریفی از آن دست و پا کنیم و چون نیابیم، حکم کنیم به این که حقیقت نیست.( اگه هست تو بگو کجاست!)
    راه دیگر(راه بی برگشت!) این است که کمر به انکار حقیقت ببندیم و تبعاتش را به دور از همه ی پنداشته هایی که می توانیم کنار بگذاریم، تا ژرفا وارسی کنیم و بنگریم که اگر بخواهیم به مثابه ی یک اندیشنده ی صادق زندگی کنیم می توانیم بدون اینکه با خود دچار تعارض شویم با آن پیامدها کنار بیاییم؟
    شما راه بهتری سراغ دارید؟

  10. علیرضا کیانی می‌گوید:

    با درود

    مخلص آقایان محمدرضا و ایوالیوشا هستم.
    جناب ایوالیوشا، بگذارید من همین ابتدای کار یک نکته را روشن کنم و آن اینکه من اصلا شوخیم نگرفته بود که از شما خواهش کردم یه مختصاتی از حقیقت مورد نظرتون رو به من بدین. خیلی هم جدی گفتم. الان یه برگ برنده ی خوش بر و رو و پرهیبت و جذبه دست شماست به نام حقیقت و با اون تا می تونین حسابی مانور می دین. ببین تو همین کامنت اخر شما واژه ی حقیقت چندبار اومده. من البته مشکلی با این مساله ندارم جون بحث بر سر حقیقته. بحث من اینه که شما اون رو مانند ذوالفقار علی تو میدون می چرخونین و انگار که برا شما روشنه وقتی که اونجا می گین حقیقت آبروی تئوری هاست و البته تو یه موضع دیگه می گین که خودتون درک شفافی از حقیقت ندارین! خب جناایوالیوشا این شمایید که با ما دارید شوخی می کنید ها!
    اما جدای از این بگذارید من تکلیفم رو اول با محمدرضا مشخص کنم راجع به آخرین کامنتش.محمدرضای عزیز تو اگه داری از موضع علم باوری اعلام می کنی که حقیقتی وجود داره من فقط واسم این سوال ایجاد می شه که فلسف ی زبان سرم بخوره چرا تو فاز فلسفه ی علم شما تو همون دوره ی پوزیتیویست ها موندین و تکون هم نمی خورین. فیرابند و کوهن هم هیج. بابا همون پوپر شما که می گه تموم تئوری های علمی تئوری های موقتن و بحث ابطال پذیریش و… .خب اگه تو تئوری های علمی رو حقیقت می دونی بدون. اما این چه حقیقتیه که یه خرده قطعیت هم براش قائل نیستن.(اینجاست که من می گم شما یه شناسنامه ای از حقیقتتون رو به من بگین. چون من الان قطعیت رو یکی از مقومات حقیقت می دونم. حداقل تاریخ این طور نشون داده. اگر مخالفتی دارین بگین) من نمی دونم جدای از نقد پوپر رو وینی ها و نئوپوزیتیویست ها، چطور به نقد هابرماس هم توجه نشون نمی دن. اونجا که ارزش تئوری های علمی رو بسته به مواضع معرفت شناسانه می دونه که البته به تیغ تیز تجربه و آزمایش نمی تونه سپرده شه. مثل نقدی که هابرماس بر اگوست کنت و پارادوکسیکال بودن مباجثش وارد می کنه. بابا اصلا کل کتاب معرفت و علایق بشری این آقا.
    و اما جناب ایوالیوشا، نمی خواهم مثل یک فیلسوف تحلیلی خشک مغز شما را در منگنه شفاف سازی وازه ی حقیقت قرار دهم. فقط می خواهم از شما خواهش کنم کمی به تاریخمندی این واژه توجه کنید. تحول فکری مغرب زمینیان را بنگرید. حقیقتی را که در یک دوره در ماورا جستجو می کردند در دوره ای دیگر در تئوری های علمی و در عقلانیت به جستجویش پرداختند و در قرن نوزده هم که به سراغ احساسات و رمانتیسیسم رفتند و ندای بازگشت به طبیعت سر دادند. الان هم که پس از چر خش زبانی، شما فیلسوف برجسته ای را در غرب پیدا نمی کنید که تاریخ و موقعیت و زمان را دخیل در تئوری پردازی هایش نکند و البنه کم نیستند هنوز در بین این فلاسفه که به دنبال حقیقت می گردند.پسامدرن ها و پساتحلیلی ها که بماند.
    اگر تئوری پرداز های فلسفی را(بنا بر ادعا) جستجوی حقیقت بدانیم که همان طور که گفتم داستانشان این است. راجع به هنر و فلسفهی هنر سوادی ندارم و حرفی نمی زنم اما از ایده ی مطابقت سخن به میان آوردی. خب من فکر می کنم اصلا همین جستجوی تو در کشف این واژه ی حقیقت و این که دوراه برای این جستجو پیشنهاد می دهی نشان می دهد که تو هنوز درگیر تناظر و مطابقت هستی. تو هنوز درگیر کشفی و این برای من عجیب است که در دوره ای که مسلم شده است این ما انسان ها هستیم که بنا به موقعیت عصری مان، به واژه ها(از جمله حقیقت)، رنگ و صورت تعریف و تئوری می پوشانیم و واژه ها به شدت رنگ و بوی ما را دارند که سهل است ساخته و پرداخته ی خودمان هستند تو به ما راه نشان می دهی که برویم دنبال کشف حقیقت!

    دوستان بهتر از جان خیلی حرف زدم اصلا حواسم نبود. به شدت عذر می خوام. حالا که می بینم می بینم یه کم لحنش تند هم شد.عذر می خوام. ما که مخلص شما هستیم. آقا ارادت ارادت…

  11. فرزاد نعمتی می‌گوید:

    سلام.
    صحبت درباره حقیقت کمی مشکل است. من تنها از باب یادآوری و شاید گشودن راهی کمتر بیان شده در مباحث دوستان میخواهم اشاره بکنم به نگرشهایی که متفکرانی نظیر آلن بدیو به حقیقت داشته اند. صورت بندی کلی اش این است که اگر نگرشهای مبتنی بر عقلانیت بنیادستیز (حقیقت گریز) را در پنج نحله نئومارکسیستی (هابرماس) پراگماتیستی (رورتی) روایت گرایانه (مک اینتایر) فلسفه تحلیلی (پوپر هایک ویتگنشتاین) و پسا ساختارگرایان (فوکو) ردیابی کنیم همگی آنها ادامه سنت ارسطویی و مخالف ایده های افلاطونی هستند. آلن بدیو اما احیا کننده افلاطون و ایده حقیقت است و از این رو عقلانیت بنیادگرا را توصیف می کند. هر چند این بنیادگرایی دیگر آن شالوده های محکم و قرص نگرشهای افلاطونی را نداشته باشد اما در هر صورت بدیلی در برابر نگرشهای معطوف به عقلانیت بنیاد ستیز است.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.