از سرمای درون…

چند روز پیش  در یک غروب سرد، سر جاده واستاده بودم، بلکه اتوبوس هایی که از تهران میاند جا داشته باشند و سوارم کنند. کم کم نیم ساعتی می گذشت و من احساس سرمای شدید می کردم طوری که فکر کردم بهتره نرمش کنم تا گرم بشم. من داشتم بالا و پایین می پریدم که دیدم یه نفر گفت : «مگه سرده؟» گفتم : «نیست؟!» گفت: من که سردم نیست و در حالی که داشت سوار کامیون می شد گفت اتفاقا جام خیلی هم گرمه. بعد زد زیر خنده و گفت اگه فلان جا میری می رسونمت. من هم که هم ازش خوشم اومده بود و هم حسابی سردم بود از پیشنهادش استقبال کردم. لاغر بود و قد نسبتا بلندی داشت با ریش هایی پرپشت و انبوه. کفش هامو دم در کامیون در آوردم و چپوندم زیر صندلی. پیرمردی  پشت فرمان بود و آن آقایی که وصفش را گفتم برایم چای ریخت و سیگار تعارف کرد. مردی بود بسیار شوخ طبع و خوش مشرب. ته لهجه ای هم داشت که من حدس زدم به اطراف شیراز مربوط باشد. سرفه های شدیدش توجهم را جلب کرد چند بار خواستم بگم چرا سیگارتو چند روز غلاف نمی کنی که نگفتم. تا یه نیم ساعتی رفتارش تیپیکال راننده کامیونی بود.بعد از درس ها پرسید و واحدها و …که سعی کردم یه جوری توضیح بدم که بفهمه! ولی فهمید و بهش برخورد! از یه جایی یه کارت داد دستم و گفت مهندس من لیسانس دارم، پایان خدمته ولی مدرکو توش زده. پرسیدم چی خوندی؟

-روان شناسی بالینی.

پس چرا روان شناس بالینی نشدی؟

-شدم.تو بیمارستان ارتش بودم. مریض های اون موقع هنوز هم گاهی تلفنی ازم مشاوره می گیرند. بعد کلی راجع به بیماریهای روانی صحبت کرد و ده ها واژه ی انگلیسی لابلای حرف هایش بود که من معنای آنها را نمی دانستم. فقط چند تایی که قبلا شنیده بودم در خاطرم مانده مثل مانیک و پارانویا و انواع بیماران اسکیزوفرن و … و البته آخر سر هم گفت: بیرونم کردند.

چرا؟

-برام پاپوش درست کردند…(در طی این سه نفطه او ماجرا را تشریح کرد) شیمیایی بودم وگرنه ولم نمی کردند.

کجا شیمیایی شدی؟

-فاو. والفجر 8.

سربازیت تو جبهه بود دیگه؟

بسیجی بودم.

(سکوت)

اعتقاد داشتی  یا…

-[اولش  یه جوری شد ولی سریع خودشو جمع و جور کرد و چون خیلی باهوش بود خوب  هم از عهده براومد طوری که هرکی دیگه جای من بود باورش می شد!] (با خنده) «مونه چه به ای حرفا؟» ، موتور سیکلتمو نمی ذاشتند سوار شم می گفتند این نمیذاره درس بخونی. منم گفتم پس من می رم جبهه! مگه نه عمو؟ موتوره رو یادته؟

من احساسم عوض شده بود، شاید اون موقع چند قطره اشک هم تو چشام جمع شده باشه! می دونم بی کلاسیه ولی راستش یه لحظه یاد فیلم های حاتمی کیا افتادم. بعد خودش فهمید جو سنگین شده زد زیر آواز. چند تا از شعرای ایرج میرزا رو هم خوند. بعد شدیدا سرفه ش گرفت. حالش که جا اومد فهمید نگاه من به سیگارشه. گفت اگه نکشم همراه سرفه ها خون بالا میارم، ریه م سوراخ میشه.

من قبلا از معلممون شنیده بودم که می گفت یه دوست شیمیایی داره که اگه از یک ساعت بیشتر بخوابه تو خواب خفه میشه؛ به همین خاطر ساعت کوک  می کنه و هر یک ساعت از خواب پا میشه تا نفس بگیره. ولی هیچ وقت به مخیله م خطور نمی کرد که کسی از سیگار به عنوان مسکن زخم ریه هاش استفاده کنه. درست نمی دونم یقه ی کی رو باید بگیرم یا از دست کی عصبانی باشم ولی یاد این چیزها که می افتم وارستگی فیلسوفانه هم نمی تونه به دادم برسه.

5 پاسخ به “از سرمای درون…”

  1. درخت ابدی می‌گوید:

    طفلک خودش رو زده به کوچه‌ی علی چپ زندگی. اینا باید فیلم شه، نه اراجیفی که حتا رغبت نمی‌کنیم خلاصه داستانشون رو بخونیم.

  2. فرزانه می‌گوید:

    سلام
    بار اولی که این مطلبو خوندم ماتم برد … واقعاً چیزی نداشتم بگویم الان هم ندارم فقط حس می کنم بیزارم از هر جور عقیده ای که با زندگی انسان چنین کند

  3. محمدرضا می‌گوید:

    چی بگم؟

  4. ندا می‌گوید:

    لهجه اش مال طرف های بوشهر و جنوبه. شاید هم کازرون و برازجون. اما شیرازی نیست

  5. farzad nemati می‌گوید:

    سلام. خیلی غمگین بود و خیلی خوب نوشته بودی.
    حالا که گفتی حاتمی کیا به نظرم رسید که بعضی از شخصیتهای حاتمی کیا هم خیلی مظلوم و بی پناه و در عین حال با شهامت و مردم دار بودن. مثلن همان حاج کاظم آژانس شیشه ای را شما در نظر بگیر. با وجود همه آن آرتیست بازی ها و عصبیتهای خفته در وجودش در ته چشمانش چشمه ایمانی بود که به مخاطب اطمینان می داد خون از دماغ هیچ کس نمی اید حتی از دماغ مرد بارانی پوش عینک افتابی به چشم.
    در هر صورت واقعیت انگار این است که خیلی ها در این مملکت جان و سرمایه و زندگیشان را فداکارانه نثار نمودند تا من و شما امروز اینگونه بی دغدغه امنیت از دشمن خارجی باشیم که به دشمن دشمن گفتن های بعضی ها فقط بخندیم.
    دیگر با خواندن این چنین پستی محشر لینک نشدنتان توسط بنده ـ اگر در گذشته توجیهی داشت که جز حواس پرتی نداشت ـ بی برو برگرد تنها نشانی از دیوانگی است.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.