معضله ی موسیقی

به بهانه ی یک حرف حساب، برای آنان که می فهمند!
یک: بی تردید موسیقی در کنار چای و سیگار، رکن ثابت تثلیث مقدس شب زنده داران است! که البته از آنجاییکه نقص ایمان ما می بایست در هر ساحتی بالضروره متجلی گردد، آن دومی را ما با شعله ی جمال دوست یا دوستان هم-دل جایگزین کردیم(1). ولی همه سخن ما در این بند تذکار اجماع اهل دل بر ضرورت موسیقی ست. تا جایی که به جرات می توان گفت اگر موسیقی و چای ِ نیمه شب نبود(2)، زندگی به زحمتش نمی ارزید.
دو: موسیقی بی گمان راز آمیز ترین همه ی هنر هاست. راز آمیزی موسیقی را می توان با تقریرهای متفاوتی که با هم شباهت خانوادگی دارند ولی در عین حال هر یک وجهی از این راز آمیزی را منعکس می کنند، مفهومی کرد. اگر چه این رازآمیزی نیزعلی القاعده می بایست مانند هر امر رازآمیز دیگری کمتر به بیان درآمدنی بوده و بیشتر در فرایندی از یک تجربه ی زنده دریافتنی باشد. یک نمونه از این تقریرها چنین است:
در موسیقی فرم به منتها می رسد و رفته رفته گویی جز اسکلتی از نسبت های عددی چیزی به جا نمی ماند. این که موسیقی را می توان با دقت قابل قبولی (قابل قبول در میان آهنگسازان و نوازندگان) با رشته ای از علائم خشک و کاملا صوری به بند کشید موید همین سرشت صوری موسیقی ست. حتی برای آن علائم هم می توان مدلولاتی فیزیکی از جنس بسامدها و طول موج ها دست و پا کرده و با تاویل آنها به مجموعه ای از مولفه ها و مشخصات ریاضی و کمی که قابل تعریف ماشینی هستند، زمینه را برای مکانیزاسیون کامل نوازندگی فراهم نمود(3). در این میان آن عامل انسانی اصیلی که از بین نمی رود همانا خلاقیت آهنگساز است که حتی آن را هم ممکن است کسانی به صرف میل و پسند ذوقی آهنگساز تقلیل دهند زیرا ماشین قادر است ترکیب (کمپوزیسیون) های مختلفی را که حاصل کم و زیاد کردن فواصل کمی صرف هستند، به آهنگساز پیشنهاد کند و او یکی از آنها را که به گوشش خوش تر می آید برگزیند(بسازد!)
همین تصور گول زننده از ماهیت موسیقی بود که دوهزار و ششصد سال پیش فیثاغوریان را که تصورشان از عالم، «یک کل زیبا و منظم(هماهنگ)=کوسموس» بود تا بدان جا سوق داد که ادعا کنند اصل و بنیاد جهان، «عدد» است.
ولی این خصلت انتزاعی و تجریدی ِ (آبستره) موسیقی فقط یک رویه ی آن است. رویه ی دیگر آن این است که موسیقی، اگر دقت های فیلسوفانه در مورد ماهیت و ساختار و فیزیولوژی آن را که به باور بسیاری تباه کننده ذوق هنری محسوب می شود! کنار بگذاریم، یکی از انضمامی ترین و گوشت و خون دار ترین هنرهاست و در تایید این مدعا چه قرینه ای گویاتر از این که کسانی که به هیچ عنوان استعدادی در درک انتزاعیات ندارند، در ادراک موسیقی با کوچکترین مشقتی مواجه نیستند و چه بسا عوامی که بیش از خواص از موسیقی متاثر می شوند. موسیقی محرم و انیس همه جور آدمی در همه جور شرایطی ست. موسیقی آنقدر قابلیت انضمامی شدن دارد که هیچ لحظه ای در زندگی نیست که موسیقی متناسبی برایش موجود نباشد یا امکان وجود نداشته باشد. این قابلیت رسوخ در خاص ترین و جزئی ترین دم های زندگی واقعی چگونه با آن سرشت صوری موسیقی سازگار است؟ موسیقی در نظر ابتدایی هیچ وجه تعین بخش و محدودکننده ای ندارد، پس چگونه بر محدودترین و متعین ترین وضعیت های زندگی واقعی منطبق می شود؟ به عبارت دیگر، آن چرخدنده هایی که باعث می شوند موسیقی به این شکل اصیل با زیر و بم های زندگی درگیر شود، در کجای آن تعبیه شده است؟ در اینجا بد نیست برای تفهیم بهتر مطلب، توجه داده شود به اینکه موسیقی با چنین خصیصه هایی که در او سراغ داریم یک پاشنه ی آشیل دیدگاه افلاطونی درباره ی هنر است. افلاطون هنر را از مقوله ی میمزیس(تقلید، محاکات) برمی شمارد.هنرمند از محسوسات تقلید می کند، حال آنکه بر طبق مابعدالطبیعه ی افلاطونی محسوسات خود تقلیدی از ایده ها(مثل) هستند. بنابر این هنرمند دو مرتبه از حقیقت به دور است و لذا جایگاه والایی ندارد! از این ارزش گذاری های پرمناقشه که بگذریم، مساله ی اصلی این است که موسیقی تقلید چه چیزی می تواند باشد؟ اگر به قول قدمای خودمان شبهه را قوی بگیریم باید بگوییم موسیقی تقلید کدام شیئ محسوس است؟ کسی که بخواهد وجه تقلیدی موسیقی را توجیه کند مسلما به تکلف ناخوشایندی خواهد افتاد.
یک مساله ی مرتبط با این موضوع مساله ی تفسیر موسیقی ست که به اختصار به آن می پردازم. و آن این است که بعضی که بغرنجی مساله را دریافته اند، برآن شده اند که اگر چه موسیقی به خودی خود از نظر محتوایی تهی و خنثی ست، ولی مخاطب با تفسیر آن به درونش محتوا تزریق می کند. بعضی از کسانی که چنین دیدگاهی دارند، مساله ی تداعی را هم به تفسیر می افزایند و گاهی کار به جاهای باریک می کشد و مثلا پای روانکاوی هم به میان می آید!. اگرچه فیصله دادن این دیدگاه ها که حاصل امعان نظر آدمیان اهل تامل هستند، در چند جمله چندان بخردانه به نظر نمی رسد ولی پرسش از محضر این حضرات این است که چه چیزی در یک موسیقی به نحو عینی هست که او را مستعد تفسیر خاصی و موصوف به وصف خاصی (مثلا غم انگیز،شاد،غرورآفرین و …) می کند؟ آیا اصلا عینیتی در کار هست؟ اگر هست که باز مساله با استواری تمام پابرجاست و خودنمایی می کند و اگر نیست آیا این تفسیر شما از تفسیر موسیقایی زیاده گل و گشاد نیست؟! و آیا لازمه اش این نیست که از هر قطعه ای بتوان بسته به نوع مخاطب به هر شکلی متاثر شد؟ چیزی که با شعور عام به کلی ناسازگار است.

پی نوشت ها:
1) این رفورم واسازنده ی ما علل و دلایل متعددی دارد که از آن جمله اند:
-مبارزه با مافیای قاچاق سیگار
-اعتراض به روند پیچیده ی مسخره شدن به وسیله ی یک «کل اعتباری» که بخشی از آن از تولید و فروش سیگار سودهای کلان می برد و بخشی دیگر وانمود می کند که در پی گسترش معیارهای سلامت در جامعه و مبارزه با عوامل تهدیدکننده ی آن است؛ همان مبدع ژانر ششی یکطرفه و دوطرفه در طنز پاکتی.
-اعلام اینکه دیگر واقعا دوره اش گذشته است که آدم یک عکس آلبر کامو با سیگار به اتاقش بزند و به جرگه ی روشنفکران تشرف پیدا کند، هر چند صادقانه اذعان می کنم که رها شدن از آتوریته ی معنوی آن عکس خصوصا اگر با کیفیت مناسبی چاپ شده باشد بسیار دشوار است. هر چند آنها که پز هنریشان غلبه دارد بیشتر مقهور ژست بوگار هستند و به راستی کیست که بتواند به سادگی خودش را از نوستالژیای کازابلانکا خلاص کند؟
-اعلام ضمنی اینکه غیر از نوک سیگار نقاط روشن دیگری هم در زندگی هست و این نکته در روزگاری که امیدوار بودن رادیکال ترین شکل مبارزه علیه وضع موجود است، اهمیتی دوچندان می یابد.
-نمادین سازی یک دیگرگرایی اصیل، اعلام اینکه در بهشت هم تنها بودن و خوش گذراندن، نه لذت بخش است و نه شرافتمندانه. تنبیه به اینکه حکمت متبلور در جمله ی «دوزخ دیگری ست» مشروط است به نوع و سرشت آن دیگری.
2)اهل فن می دانند که میان-مایگان(همان نفوس سالمه!) هیچگاه تا دیروقت بیدار نمی مانند.
3) در قطعیت های این چنینی البته جای مناقشه بسیار است. لیکن این مناقشات همان طور که در اثنای بحث روشن خواهد شد، آسیبی به مقصد ما نمی رساند.

3 پاسخ به “معضله ی موسیقی”

  1. محمدرضا می‌گوید:

    سلام
    بعله!

  2. فرزانه می‌گوید:

    سلام
    در باب هنر موسیقی ما همه گوشیم و خموشیم و هشیم !
    در باب زندگی هم ناچاریم به رادیکال ترین شکل مبارزه کنیم چون اصولاً جرات شکل دیگری را نداریم !!

  3. درخت ابدی می‌گوید:

    سلام بر ایوالیوشا.
    قبل از هر چیز بگم که پی‌نوشت اولت بی‌نظیر بود و شدیدا دوسش داشتم. ارزش یه پست جدا رو داره.
    اگه به تاریخ زیبایی‌شناسی از منظر موسیقی نگاه کنی، تقریبا هر چی تو یونان باستان و قرون وسطا در این مورد گفته شده هنوز می‌شه ردش رو گرفت. و اینا بسته به نوع موسیقی قابل تغییرن. مثلا سازی یا آوازی؟ احساسی یا عقلانی؟ فرم یا محتوا؟
    من موسیقی رو با هر رویکردی که بخواد بهش نگاه بشه فرم محض می‌دونم. مهم اینه که ساختاری که انتخاب می‌شه بتونه القای احساس بکنه. سانسور هم از همین‌جا شکل می‌گیره.
    قبلا نوشتم و بازم می‌گم که موسیقی قوی‌ترین نوع سنجش دموکراسی تو جوامعه. در این مورد شک ندارم. چون موسیقی با روان مردم سر و کار داره.
    مطلبت جمله به جمله قابل بررسیه و ارزش بگو-مگو داره.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.