عشق روزهای سخت

یادداشت: این پست را اختصاص داده ام به خاطره هایی از دوران آموزشی سربازی(اردی بهشت و خرداد 89، پادگان آموزشی مالک اشتر ناجا- اراک). نکته ی خاصی در آنها نیست ولی دوست دارم اگر فرصت دارید بخوانید. آنها را برای این اینجا نوشته ام که حس نوستالژیک خودم را قدری تسلی بدهم. این خاطره ها را تقدیم می کنم به ح . ر . حصاری که در آن روزها  دوست و همسایه ام بود، صمیمی و بی شیله پیله، آنقدر صمیمی که هیچگاه مجبور نشدم با او درباره ی فلسفه حرف بزنم و هنوز هم گاهی فکر می کنم که اگر آن روزهای اول با هم دعوا نکرده بودیم ممکن بود آن قدر صمیمی شویم؟!

17/02/89

امروز از مرخصی دوم برگشتیم.همه چیز روبه راه است. امروز با بچه ها رفتیم کوه، پای الوند(1). این روزها غم های لذت بخش گذشته همچنان با من هستند. احسان هم چند ماه دیگر اعزام است، استرس دارد گویا.چیزی نیست که نوشتنی باشد جز همانی که نوشتنی نیست. چه می توان گفت وقتی لذت و درد قاطی می شود؟! آن حس خاصی که من «عشق منتشر جهت یافته» می نامم. به به! جهت یافتگی اش به این است که برقش به شخص و فرد انضمامی و مشخصی می خورد و او را در جهان من ویژه می کند، من جهان را با رنگی متاثر از او می بینم. گاه که تشدید می شودجهان را در او و به او می بینم، او در همه جای من و همه جای جهان من حضور دارد. قلبم را به تپش می اندازد مرور خاطره هایش، مرور خاطره هایم،  مرور خاطره هایی که مال هر دوی ماست. چه زیباست لحظه لحظه ی آن  لحظه های با هم بودن را دوباره زیستن؛ آن نگاه هایی را که پیوند می دهند دوباره مرور کردن. دیگر قرق(2) شده است و چه بد!

18/02/89

امروز شنبه ی خوبی بود به نسبت شنبه ی پیش. فکر نکنم دیگر چنان شنبه ی سختی پیش رو داشته باشیم. خدمت تا همین الان هم به خوبی ثابت کرده که علی رغم همه ی جلال و جبروت پوشالی اش دردی از هرروزگی و روزمرگی کسی دوا نمی کند. برای ما اصلا خنده دار است از خدمت گفتن و نوشتن، تا امروز که روز هجدهم بود دوبار به خانه رفته ایم!

امروز تلفنی با احسان و حمید حرف زدم، وقت نماز مغرب. اصلا بهترین فرصت برای تلفن زدن را کشف کرده ام. به احسان گفتم که آخر این هفته هم اگر بیاییم دیگر شاید کسی باور نکند که سرباز آموزشی هستیم.

ما اسفندی ها نصف بیشتر زنده گی هایمان مرور خاطرات آن نصفه ی کوچکتر است؛ آخ که چه لذتی دارد در رویاها فرو رفتن. نایس نایس است به والله. خصوصا شب ها قبل از خواب خیلی می چسبد. بعضی لحظه ها ارزش چند بار زیستن را دارند، اصلا همه ی زندگی به فدای بعضی تک-لحظه ها، اون هم زندگی امثال ما! وگرنه زندگی خیلی ها رو که باید کرور کرور پرت کرد تو آشغال دونی! آن عشق منتشر جهت یافته را باید سر فرصت تشریح و توصیف کنم الان حسش نیست. درد بی هم سخنی هم درد کمی نیست خصوصا اینجا. دل من تنهای تنها حال می کند درست، ولی مگر راه دیگری هم دارد؟ من پودر شدم تو این آب و هوا، ولی انصافا دیگه آب دیده شدیم و حسنش همینه. من دیگه تا آخرش رو زندگی کرده م دیگه چیزی نمی تونه غافلگیرم کنه. من به خدای خودم دست پیدا کرده م ،خدایی که شانش بالاتر از اینه که دهن به دهن کسی بذاره .من خدا را نمی فهمم ولی انسانها را می فهمم انسان های گناهکار را می فهمم انسان های خداگونه را نمی فهمم من عشق را در زمین می فهمم در آسمان نمی فهمم من انسان های واقعی را می فهمم و دوست دارم  با همه ی واقعیتشان؛ من لذت را با رنج پاکی را با پلشتی عشق را با نفرت می بینم و می چشم و تر و خشکش را دوست دارم. من یکی از همین انسان ها هستم. من دوزخ زمین را به بهشت آسمان نمی فروشم بهشت من اینجاست در کنار همین انسان هایی که با هم خندیده ایم و گریسته ایم با هم گناه کرده ایم با هم پاک بوده ایم و به پاکی ها و زیبایی ها عشق ورزیده ایم:

ماییم که اصل شادی و کان غمیم/ سرمایه ی دادیم و نهاد ستمیم

پستیم و بلندیم و کمالیم و کمیم/ آیینه ی زنگ خورده و جام جمیم

درود بر خدایی که زیبا نیست ولی زیباییها رنگ او را دارند همین زیباییهای قابل فهم نه آن خدایی که با ما آدمیان قرابتی ندارد و درد ما را به چیزی نمی گیرد و ذات  بسیطش که چیستی ندارد،از هرگونه تغیر مبراست.

19/02/89

دقایقی ست که قرق شروع شده است من بعد از ظهر موفق شدم چند ساعتی بخوابم. امروز تلفنی هم به جواد زدم. زمزمه هایی هست که آخر هفته چار پنج روز مرخصی میان دوره می دهند. برای ما که اهمیتی ندارد. کتاب هگل استیس هم اینجاست گاهی تورقی می کنیم. مجید امروز خسته بود، اوقات استراحتشان را باید باغبانی کنند.

27/02/89

امروز از مرخصی برگشتیم. دیشب تا صبح پیش احسان بودم. مرخصی بد نبود. زندگی می گذرد خواهی نخواهی. خوش به حال اون که هیچی ت…ش نیست، یکی مثل من. همین که انسان باشیم بسه. انسانیت و عشق؛ این دو تا رو پایه م.

28/02/89

امروز باز هم رفتیم میدان تیر. برخلاف دفعه ی قبل که کابوس نیمه ی اول خدمت بود! امروز میدان تیر خوبی داشتیم. همتی(3) هم انصافا آدم بود. بعد از ظهر بازهم گروه بدبخت دوازده رو به بیگاری گرفتند. با راننده ی کامیون قدری خودمانی شدیم و رفت آنچه رفت!

29/02/89

امروز این مردک همتی داشت به خاطر مرخصی با روان بچه ها بازی می کرد، نگاه می کرد تو صورتشون تا اونایی رو که به نظرش صلاحیت مرخصی رفتن دارند سوا کنه! یاد بازار برده فروش ها افتادم. نمی دونم نفر چندم بود که یا نمی تونست بره یا خیلی مردی کرد گفت جناب سروان من نمی خوام برم مرخصی. همتی هم عصبانی شد گفت هر کی نمی خواد بره مرخصی از صف بره بیرون. من و حصاری با چاشنی یه پوزخند اون صحنه ی مسخره و غیر انسانی رو که تجلی حقارت بشری بود، ترک کردیم. البته برد کردیم چون محال بود ما رو انتخاب کنه خصوصا بعد از دعوای من و اون درجه دار احمق.حصاری هم که از من تابلوتر بود…

11/03/89

امروز روز خوبی بود. صبح هم کوه رفتیم هم آمادگی جسمانی داشتیم ولی سخت نبود این هفته ظاهرا از مرخصی خبری نیست و چه خوب! اگه مرخصی می دادند روی رفتن نداشتیم آخر ناسلامتی آموزشی هستیم!

پی نوشت ها:

1) کوه متوسط القامه و بسیار زیبایی که وقتی من بچه بودم، از داخل حیاط خانه ی ما کاملا پیدا بود! دماوند کوچکی بین خمین و گلپایگان. نه آن الوند معروف.

2) قرق را آنهایی که سربازی رفته اند می دانند یعنی چه. اگر املای این واژه را غلط نوشته ام یک نفر به من بگوید.

3) فرمانده ی گروهان.

3 پاسخ به “عشق روزهای سخت”

  1. درخت ابدی می‌گوید:

    سلام.
    خوب بودن، ولی دومی یه چیز دیگه بود.
    آموزشی هر چقدر هم که خوش بگذره بازم سخته، به خصوص شب اول و اولین پنجشنبه ای که برای نگهبانی تو پادگان زندانی می شی.
    انصافا دوره ی چرند و پوچیه.

  2. فرزانه می‌گوید:

    سلام
    همه را خوندم این از همه اش راست تر بود برایم …با اونی که صمیمی می شوی مجبور نیستی راجع به فلسفه حرف بزنی

  3. محمدرضا می‌گوید:

    آقا کیانی آزاد شد

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.