برای علیرضا کیانی که برای اخلاقی زیستن نیازی به دلیل ندارد و این» اواخر» خیلی کانتی شده بود!
بعضی وقت ها که به یاد بدبختی ها، رنج ها، تلخی ها و تاریکی های زندگی خودم و دیگران می افتم(شاید هم اول دیگران، بعد خودم! که البته اگه واقعا راست میگم که خودم و دیگران نداره، فقط اولش فرق می کنه، بعدش همش مال خودمه!)؛ نمی دونم چرا تا وقتی که احساس نکنم همه چیزم به هم ریخته و یه جورایی آسیب دیدم(=دیده ام)،خیالم از انسانیت خودم راحت نمیشه! انگار اینجوری خودم رو تست می کنم ببینم هنوز هم آدمم یا نه. با خودم میگم آره، یه جاهایی هم باید آسیب دید، آدم نباید هر چی بشه هیچیش نشه!
اون طرف قضیه هم البته هست، من هم نه اینقدر تو هپروتم که نبینمش، نه اونقدر ناراست، که انکارش کنم و بمونم این ور قضیه هی با خودم حال کنم! اون ور قضیه میگه: آخه بیمار روانی! یعنی انسانیت بدون خودآزاری نمیشه؟ یعنی هر کی آدمه باید بره بمیره! یه لحظه فکر کردی ببینی اگه این تز همه ی آدما باشه، چه قدر خوش به حال اون حیوونا میشه؟!
اون وقت من برای اینکه باز هم طفره برم، بهش میگم: چیه، حالا اینقدر کانتی شدی؟!
پی نوشت:
1)راستش این یادداشت یه کم کهنه ست، حتی مال این اواخر هم نیست، مال وقتیه که این «اواخر» واقعا اواخر بود. برای من که زمانم خیلی کمی نیست، از «اواخر» این یادداشت خیلی گذشته. اون موقعی که نوشتمش با خودم فکر کردم به مصلحت هیچکس نیست که بذارمش اینجا، من نه طرفدار «نشر حقیقت، به هر قیمت» ام، نه اهل قالب کردن حال و هوای غالب خودم به دیگران، حالا به هر عنوان(از بلوف هایی مثل در میان گذاشتن یک تجربه ی ناب و اصیل با دیگران و توصیف لحظه های واقعی و شخصی به منزله ی رهگذاری برای تبیین سرشت واقعیت زندگی و …(انصافا همین الان هم که این واژه های نتراشیده رو تایپ کردم ، کلی تو دلم خندیدم) گرفته تا درددل بازی و اراده ی معطوف به عبرت سایرین شدن و باقی مسخره بازی ها و بازی ها و …). از همه ی این ها گذشته( این تکیه کلاممه، دوست دارم شما هم بدونید و خیال کنید یه معنایی پشتش هست!) گفتن این حرف ها چه فایده ای می تونست داشته باشه؟ من اهل اینکه وانمود کنم بی دلیل کاری نمی کنم و هیچ کاریم بی حکمت نیست[لابد!!!] نیستم، پس اشکالی نداشت اگه همین الان این پی نوشت رو تمومش می کردم؛ ولی شاید به قول رفقا نقش کاتارسیسی داشته باشه واسه مون! والله اعلم!
یه چی مونده و اونم سپاس از دوستانی که احوالمو پرسیدند و گهگاه به در و دیوار گرد گرفته ی اینجا سر می زدند؛ اجازه بدید دیگه تمومش کنم.
سپتامبر 4, 2010 در 8:38 ب.ظ. |
سلام
نمی دانم اخلاقی زیستن نیاز ماست ؟ آیا نیاز ضروری ماست ؟
می دانید که من چقدر این جمله بالای وبلاگ شما را دوست دارم وقتی زیر لب تکرارش می کنم … زندگی می کنم باهاش
سپتامبر 5, 2010 در 4:45 ب.ظ. |
خب حالا کانتی نشیم رالزی می تونیم بشیم!؟